امیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولوامیرحسین جان 5 سال و 5 ماه و ارميا كوچولو، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 12 روز سن داره

ღ امیرحسین و ارمیا پسرای خونه ماღ

چكاپ 28 هفتگي

سلام پسر عزيزم خوب اين روزها تو شكمم وول ميخوريا ديروز نوبت چكاپ داشتم ديروز دقيقا 28 هفته ام بود و از امروز رسما وارد هفت ماهگي و سه ماهه سوم بارداري ميشم اميدوارم اين روزها به سلامت بگذره ديروزداداش اميرحسين رو با خودم بردم براي چكاپ شما وروجك،داداشي كلي ذوق كرد وقتي صداي قلبت رو ميشنيد با گلوش صداي قلبت رو در مي آورد به من ميگفت مامان صداش اينجوري بود الهي كه من فداي هر دوتون بشم خيلي دوستون دارم تو اين ماه 4 كيلو به وزنم اضاف شده واي خدا اين ماههاي آخري ميتركم خودم ميدونم اما خيلي مراقبم خودمو با خيلي ها كه تو مطب بودن مقايسه ميكردم من از همه اشون لاغر تر بودما اما بازم بايد مواظب باشم خيلي سنگين شدم دكتر هم ميگفت خيلي ورم كردي. شب تا صب...
29 آبان 1391

اميرحسين و چك آپ داداشيش

سلام اميرحسين من خوبي ؟همونطور كه بهت قبلا قول داده بودم ديروز وقت داشتم براي چكاپ ماهانه ،اول از همه جواب آزمايشم رو گرفتم كه اين مثلا آزمايشگاه اون آزمايشي رو كه دكتر برام نوشته بود رو اشتباه از من گرفته بودن خلاصه اش كنم اماحسابشون دارم آزمايشم رو گرفتم و اومدم مهد دنبالت و بهت گفتم كه قراره بريم دكترخيلي خوشحال شدي و وقتي رسيديم مطب خانوم دكتر كلييييييييي با منشي خانومدكتر صحبت كرديمنشي خانوم دكتر ازت پرسيد ميخاين اسم داداشت رو چي بزارين؟تو هم گفتي پويان عجيب خوشت اومده ها از اين اسم جالب اينجاست كه من اولش فكر ميكردم شايد يكي از همكلاسيهات باشه اما پرسيدم گفتن تو كلاس پويان نداريم!به منشي ميگفتي ما وسايلامون رو حاضر كرديم لباس خريديم بر...
29 آبان 1391

يه دنيا دلتنگي

سلام اميرحسين عزيزم خوبي ؟الان دوشبه كه كلا هوا بارونيه و خيلي هواي خوبي شده سرد هم شده امروز عروسيه خاله سوديه و من نرفتم به يه سري دلايل خيلي دلم ميخواست اونجا باشم خيلي اما بابايي دوست نداره منم وقتي ديدم دوست نداره اصلا اصراري نكردم و همش تو دل خودم ريختم فكر كن تو هم تو عروسيه خاله ات نيستياما خوب اشكال نداره همه اش رو ميسپارم دست زمان و فراموش ميكنم اين روز رو اما دلم خيلي گرفته خيلي خيلي خيلي اگه خواهر خودش بود من بهش ميگفتم نبايد بري گوش ميكرد به حرفم؟جوابش يه نه گنده اس هيچ وقت همچين كاري نميكرد تازه الان من كلا بدهكارم ديروز با بابايي يه دعواي اساسي و بزرگي شدم دلم ميخواد يه چند مدتيه پيشم نباشه از بس گريه كردم چشام باز نميشه من ال...
24 آبان 1391

يه اتفاق بد

سلام پسر گلم اين روزها حس اينكه وبلاگت رو آپ كنم ندارمببخشيد خيلي تنبليم ميشه ديروز صبح ساعت 6 يه اتفاق خيلي بدي افتاد ماجرا از اين قرار بود كه دايي علي صبح پرواز داشت و بابايي ميخواست دايي رو برسونه فرودگاه خلاصه بابايي خيلي خسته بود به من گفت بهت زنگ ميزنم بيا پايين در حياط رو باز كن حدود يه نيم ساعتي گذشت با دايي علي تماس گرفتم بهش گفتم چيكار كردي رسيدي وسايلهاتو تحويل دادي، كه يهو بابايي زنگ زدو منم عجله كردم و باسرعت از رو پله اومدم پايين ،روي دومين پله كه پامو گذاشتم پام سرخورد و تا سه پله اومدم پايين تر كمرم محكم خورد به لبه يكي از پله ها خيلي بد افتادم به حدي كه دندونام محكم به هم خورد به سختي بلند شدم و رفتم در حياط رو باز كردم و زد...
22 آبان 1391

امیرحسین و سرماخوردگی

امان از این فصل سرما و ویروسهاش امیر حسین منم سرما خورد پنجشنبه شب بود خيلي تو خونه حوصله ات سررفته بود همون موقع داشتم با خاله سيما چت ميكردم خلاصه كه هي گفتي مامان بريم يه سي دي جديد بخريم منو راضي كردي از خونه بريم بيرون هوا هم ابري بود اما بارون نبود خلاصه همين كه ما از خونه راه افتاديم بارون شد اونم چه باروني ما هم نيمه راه بوديم خلاصه رفتيم سوپري كوچه بغليمون و سريع برگشتيم خونه از همون شب شروع كردي به سرفه خلط دار حالت كاملا خوب بود من نميدونم چطور يهو اينجوري شدي تو همون فاصله ايي كه رفتيم و برگشتيم ؟خلاصه تا صبح بارون بود فردا صبح كه يكم بارون بند شد بردمت درمانگاه نزديك حونمون جمعه هم بود رفتيم و پزشك كه شما رو ديدن گفتن به شدت گلو...
8 آبان 1391

كاش ميشد خودت اسمت رو انتخاب كني!!

سلام گل پسر من خوبي عزيزم تقريبا آخراي هفته بيست و سوم بارداري هستم و كم كم دارم وارد سه ماهه سوم بارداري ميشم البته آخراي آبان وارد سه ماهه سوم ميشم خيلي خوشحالم كه داري به جمعمون اضاف ميشي خيلي اين انتخاب اسمت منو عصبي كرده كاش ميشد خودت ميتونستي اسم خودت رو انتخاب كنب ! يه جمله ايي هست هر وقت بهش فكر ميكنم ميبينم خيلي راسته يكي اينه كهنميتوني پدرو مادر خودت رو انتخاب كني و دومي اينكه اسم خودت رو.اسمهاي قشنگ زياده اما اختلاف نظر من و بابات خيلي شديدهخدا كنه سريع تر به توافق برسيم
3 آبان 1391

24 هفته و دو روز و چكاپ

عزیز دلم با امروز دقیقا ٢٤ هفته و دو روز هست که توی شکمم هستی دیروز نوبت دکتر داشتم و دکتر عزیزم در کمال تعجب به من گفتن چه عجب امروز به موقع اومدی و منم به خانوم دکتر گفتم که آخه داداش امیرحسینی مهدکودکه راحت به کارام میرسم. نمیدونم چرا هروقت نوبت دکتر دارم خیلی دوست دارم امیرحسین رو هم با خودم ببرم دیروز همه چکاپ ها شدم عالی بود خدا را شکر وقتی دکتر میخواست صدای قلبت رو گوش کنه چندبار تکون خوردی تو دلم، صدای حرکتت از توی دستگاه پخش میشد و يه آزمايش دارم بايد براي ماه آينده حاضرش كنم داشتم با دكتر صحبت ميكردم براي نوبت سونوي بعدي شما كه گفت الان هم ميتونيم انجام بديم خلاصه رفتم رو تخت دراز كشيدم فكرش كن دكتر چيكار كرد اول از همه رفت رو جنس...
3 آبان 1391

مهموني ميترا جون

سلام اميرحسين خوبم اين روزها هوا خيلي خوب شده داره كم كم رو به سردي ميره و امروز صبح هم كه هواي نيمه ابري باحالي رو داريم جونم بهت بگه چند روز پيش خونه دوستم ميترا جون دعوت بوديم خانومها بابچه هاي گلشون بودن و ميزبان ميترا جون و رونيكا جون كه از دوستهاي گل موسيقي خودته ،مهموني خيلي عالي بودكليكيف كرديم هم ما مامانا هم شما بچه ها همون روز من شما رو فرستادم مهد آخه براي ناهار قرار داشتيم براي همين ساعت 1.30 اومدم دنبالت اما تا رسيديم خونشون يكمي طول كشيد خيلي پر ترافيكه مسيرشون تازه اون ظهر بود اونقدر شلوغ بود خلاصه مطلب وقتي رسيديم شما رفتي با دوستاي خودت بازي كني ما خانومها هم دور هم جمع شديم و با هم گپيديم و ميترا جون يه ميز ناهار مفصل چيده...
1 آبان 1391
1